بنام خدایی که ذکرش،تطمئن القلوب است

یک روز بارانی،در حالی که الماس دانه های کوچک از ابرهای آسمان فرو می ریخت، خود را

زیر پهنای آسمان بردم؛دستهایم را باز کردم. آرام آرام، دانه های چون گوهر در دستانم

غلتیدند.لطافت آنها را احساس می کردم. صدای چک چک باران گوشم را نوازش می داد.خاک

بوی تازگی گرفته بود و من، سرخوش از عطر غنچه ها و گل ها که در فضا پیچیده بود، به خدا

 فکر می کردم.ناگه به یاد آوردم؛ همانگونه که باران می بارد و هر چه ناپاکی و پلیدی ست از

 بین می برد، چه زیباست اگر بتوانم گل و لای انباشته شده در دلم را تبدیل به زیبایی و پاکی

کنم! لختی اندیشیدم. مگر نه این که دلها با یاد خدا آرامش می یابد و یاد خدا برای دل همچون

بارانی بهاری ست برای ناصافی های پنجره و درختان نوجوان؟آری! اکنون دریافتم که بیش از

 همیشه به خدای خوبم نیازمندم. چرا که اورا در دل خویش یافته ام و صحرای دلم هوای باران

 کرده است!

خدایا سرده این پایین، از اون بالا تماشا کن!      اگه میشه فقط گاهی، بیا دست منو (ها) کن!

کسی اینجا نمی بینه که دنیا زیر چشماته       یه عمره یادمون رفته زمین دار مکافاته...